بنام او
بنام خدایی که دوست من و توست.در آن اوقات که دلهایمان پر شده از غم و غصه ی روزگار و دلتنگی ها.بنام او که در شبهای تنهاییم بدون وجود دوستی با او سخن میگویم. و برای او اشک می ریزم بدان امید که اشکم را ببیند و نیم نگاهی از لطف و رحمتش بر من گنهکار بیندازد.
آری بنام او که مهربان ترین مهربانان است.
بنام او که چند صباحی است حتی دگر گوشه چشمی هم به ما نمی اندازد. و سلامیبر خاسته ا این دلتنگ و تنها.این دل که لحظات و دقایق را به امید دستان مهربانی از جانب دوست می گذراند. تا شاید کسی دستی از سر مهرو محبت بر سرش بکشد قلب دردمند او را دریابد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 20:2  توسط نیلوفر
|
